دل نوشته های تنهایی

خرید بک لینک
....وقتی عقد کردیم ماه رمضون بود .چند وقت بعدماه رمضون مهمونی ها و پاگشا کردنها شروع شد .تو همه ی مهمونی های بغض خاصی رو تو گلوم یادگاری میزاشت .قبل این که بریم خونه داداش بزرگش من رو برد خونه دوستش محمد همون دوست صمیمیش .چشمم که به مریم افتاد .یه حس عجیبی سر تا پامو فرا گرفت ,هم خجالت میکشیدم هم حس میکردم جای خواهرشو گرفتم -سلام من مریمم به خودم اومدم داشت سر تا پامو ورانداز میکرد -سلام منم سمیه ام خوشبختم -چرا دم در... بفومایید تو اقا مهدی رفتن بالا -نه ممنون صدایی از بالا سرم اومد -سمیه بیا بالا ی دقیقه بشینیم بعد میریم -باشه با مریم رفتیم بالا دختری خوشگلی بود بدون ارایش هم نمک داشت قدش از من کوتاه تر بود و چهره زنانه ای داشت حتما خواهرش هم زیباس .رفتیم بالابعد از احوالپرسی با همه نشستیم تمام خواهر و برادر و برادر زاده و خواهرزاده و عروس و داماد جمع بودن و همه با تمام جزییاتم نگام میکردن .... از برخورد دوستش خیلی خوشم نیومد به نظر پسر لوسی بود خیلی هم به ادم زل میزد .معذب میشدم زیر نگاههای متعجبش .مگه من چی داشتم ان قد زل میزد مدام هم دوست داشت حرف بزنه با ادم -سمیه دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:55

امروز خنده هایم تمام شد .دلیل پایان لبخند من رفتنت نیس

این که گویی هرگز حتی در ذهنت جایی نداشتم

چه خوش خیال است دل شکسته ی من

دو این اندیشه بودم که تو بعد من پژمرده خواهی شد

افسوس حتی یادم را هم باخود نبردی

قلبت چه سنگ شده

مرا به قهقرای نابودی کشاندی هرگز لبخند نخواهم زد ....

دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: پایان خنده بازار,پایان نامه خنده درمانی, نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:55

مهمونی که تموم شد مهدی ازمامانم اجازه گرفت شب رو خونشون بمونم به شرط این که برم پیش خواهرش (شهره ).دوست نداشتم برم دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم :نه فردا باید فلسفه بخونم درس دارم .نگام کردوبا تمسخر گفت :نیس حالا خونه باشی میخونی .فردا جمعه است زود میبرمت خونتون -نه بهتر برم دستمو کشیدو بی توجه به مخالفتم خداحافظی کردو من رو برد خونشون . رفتیم طبقه بالا .اتاقش .جایی که قرار بود بعد عرو سی اون جا زندگی کنم .اخم کرده بودم و نگاش نمیکردم .باصدای دادش به خودم اومدم -چته باز پاشو جم کن ببرمت خونتون من احمق و باش خاستم بیشتر پیشت باشم .بعد با عصبانیت وسایل خونه رو پرت کرد ,ترسیده بودم با بغض گفتم :لازم نکرده دیگه خوابم میاد میرم بخوابم .بلند شدم و رفتم طبقه پایین -ابجی شهره من باید کجا بخوابم ؟-اومدی پایین ؟مهدی خوابیده -هنوز که نخوابیده بود .اره خوابم میاد -بزا الان جاتو میندازم من هنوز ماجرای غروب رو فراموش نکرده بودم چرا این پسر نمیفهمه رفتاراش ازارم میده ......صبح سعی کردم دیشب و دیروز رو فرافوش کنم وقتی اومد پایین با لبخند بهش نگاه کردم -سلام صبح بخیر بدون این که نگ دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:55

به خودم قول دادم رفتارمو عوض کنم سعی کنم رو رفتارام لطافت بیشتری خرج بدم .وسط هفته بود مهدی معمولا دوشنبه یا سه شنبه میومد خونمون .هر دوروز منتظرش میموندم ,این هفته سه شنبه اومد .بابام هنوز رفتارش سرد بود ,طبق معمو ل رفتیم تو اتاق سعی کردم بهش نزدیکتر بشم .کنارش نشستم و با مهربونی گفتم دیشب منتظرت بودم خوشحالی عجیبی تو چشاش برق زد و با ذوق گفت :واقعا .به خدا دیشب اومدم خونه ان قد خسته بودم نتونستم بیام .بابامم همش غر میزنه که چرا تند تند میری اون جا مزاحمشون میشی هفته ای ی بار میاریش کافیه دیگه .با شیطنت دخترونم گفتم :-یعنی نباید ب من سر بزنی ؟-نه ....به خاطر این میگه که مزاحم شما نشم چون ده میرسم اینجا دیدی که گاهی هم یازده میام .فعلا که کنارتم بعد سرشو اروم اورد سمتم نفساش رو کاملا حس میکردم ناخدا گاه خودم رو کشیدم کنار با دستپاچگی گفتم خب دیگه چه خبر ؟خنده بلندی کردو گفت :-سلامتی راستی این هفته عموم دعوتمون کرده عمومو میشناسی ؟-نه از کجا باید بشناسم -اسم دخترش سمیه اس من قبلا دوسش داشتم یعنی اونم دوسم داشت بعد ابجیم شهناز وقتی فهمید قیل و قال کرد که تو مگه زندگی مارو نمیب دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:55

نه ماه از عقد گذشته بود که بابام بیکار شد حسابدار هتل بود .انداخته بودنش بیرون به خاطر این که یکی زیرابشو زده بود .دوست نداشتم مهدی بفهمه ,ولی خب شبا میموند خونمون ,صبح که میخاست بره سر کار بابای من زودتر رفته بود ولی حالا میدید که هنوز خواب .یه مقدارم فضول و کنجکاو بود .دایم بازخواست میکرد تا این که فهمید بابام بیکار شده. کنارم دراز کشیده بود اروم گفت :سمیه خیلی ناراحت شدم بابات بیکار شده الان تو این وضعیت میدونم براتون سخته .چرا زودتر نگفتی ....سرمو نزدیکتر کردم بهش بغضم ترکید بدون هیچ حرفی زدم زیر گریه ....صدای هق هقم نزاشت بفهمم اونم داره گریه میکنه اشکامو که پاک کردم با همون صدای پر از بغض گفتم :تو چرا گریه میکنی ؟محکم بغلم کرد و منو بوسید گفت :تحمل دیدن اشکاتو ندارم .جا خوردم واقعا راست میگفت ؟؟؟ یعنی منو دوست داره ؟همون طور که سرش پایین بود گفت :با چشای درشتت خیره نشو به من الان که کل صورتت شده چشم هیچ وقت گردشون نکن میشی دو تا چشم که یه ادم بهش چسبیده .خندم گرفت .خیلی سریع یه بوسه ازم گرفت و گفت این طوری خوب شد با خنده معلوم نمیشه کلت اندازه بیست و پنج تومنی با صدای بلند دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:55

با دلشوره بدی از خواب بیدار شدم .ساعت پنج صبح بود.بلند شدم کمی تو اتاق راه رفتم کاش هیچ وقت شب نشه دوست نداشتم با اون دختر روبرو شم .من ادم ضعیفی ام همیشه هم تنها مبارزم سکوت .دراز کشیدم به ادم خیالی که سالها باهاش درد دل میکردم فکر کردم ..فکر کردن به اون ادم ...ادمک خیالی ارومم میکرد ...چشامو که باز کردم ساعت ده صبح بود .مهدی قرار بود سه بیاد دنبالم .رفتم دوش گرفتم .استرسم ان قد زیاد بود که نه صبحانه خوردم نه ناهار فقط ثانیه هارو میشمردم ..صدای غر زدن مامانم کلافم کرد -این چه مسخره بازیه تو در میاری هر دفعه میخوای بری اون جا هیچ چی کوفت نمیکنی ,مسخره .میخواد فاتحه ی معدشو بخونه عین ادمهای بیچاره نگاش کردم و وسط حرفش پریدم -مامان الان اگه چیزی بخورم بالا میارم ,حالم بد میشه ,نمیتونم با چشم غره زل زد بهم و زیر لب گفت -مسخره ساعت از سه هم گذشته بود .منم عین یه مترسک اماده نشسته بودم جلوی در ....ساعت چهار ...پنج ....شش ...مامانمم هی رد میشد غر میزد -دختر لااقل مانتو تو در بیار از جلوی درم پاشو بیا این ور -الان میاد ....ساعت هشت بود من هنوز لباس تنم بود دراز کشیدم خوابم برده بود یکی دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:54

چهار ماهی از عقدمون گذشته بود ,من و مهدی بالا تو اتاقش داشتیم عکسای عقد و نگاه میکردیم ,مهدی بلند شد ظبطشو روشن کرد سرمو گرفتم بالا گفتم این کیه ؟کدوم خواننده است ؟-هایده خانووووم یاد حرف شهناز افتادم که میگفت مهدی عاشق هایده است .تا حالا گوش نکرده بودم .صداش قشنگ بود ی غم خاصی تو صداش بود مث باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد رگ و ریشه هام سیاه شد تو دلم جوونه خشکید حتی این دل صبورم به غم زمونه خندید ......انگار این شعر واس دل من بود ...ضبط خاموش شد .سرمو گرفتم بالا دیدم داره دنبال نوار میگرده-بزا اینو بزارم این قشنگتر معین .....مهستی .....حمیرا .....گوگوش ...من تا حالا هیچ کدوم از اهنگاشونو گوش نداده بود م .همشون برام تازگی داشت .ساعت دوازده بود بلند شدم پلیورمو پوشیدم و گفتم :خب من برم پایین شب بخیر .دستمو کشید و گفت :بشین حالا این فیلم رو ببینیم بعد برو -دیر میشه اخه ,الانم ابجی شهره میاد بالا -دیر چی بشین دیگه ,وقتی اومد تو خودتو بزن به خواب چشام گرد شد - چی کار کنم ؟ وااااااا-الکی بز ن به خواب .بلند شد برقارو خاموش کرد و فیلم رو گذ دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:54

حتی دوست ندارم به اون شب فکر کنم .دلخوری بابا و مامانمم با اومدن بابای مهدی و عذر خواهی و صحبت و ....حل شد ولی اینم بگم که بابام راضی نبود مامانم باز با جیغ و داداش راضیش کرد ...روزای عقد روزای قشنگی برام نبود ,خانواده جدید و فرهنگ متفاوتشون عادتهایی که اونا بد میدونستن تو فرهنگ ما بد نبود .این دوگانگی ازارم نمیداد چیزی که از تو داغونم میکرد حسم بود .حسی که نداشتم و داشتم این راه رو ادامه میدادم ,اولین باری که سمیه رو دیدم هیچ وقت یادم نمیره .ی دختر ریزه میزه با قیافه معمولی .چشاش با این که ارایش غلیظی داشت قشنگ بودولی اون قدر خوشگل نبود که تو ذهن من نقش بسته بود .بابای مهدی نمیدونم چی به بابام گفت که دیگه راضی به موندن مهدی خونمون و خلاصه این که رفت و امدمون ازادتر شده بود .محال ممکن بود تو مهمونی ها و این رفت و امدها مهدی از من یا خانوادم ایراد نگیره .از نشستنم ,پاشدنم ,مدل غذا خوردنم ,حتی حرف زدنم ,.....نه تنها از من که از کل خاندان من از ریز و درشت به همه خورده میگرفت .این موضوع ازارم میداد .گل بی عیب خداست این واضح که همه کامل نیستن .ولی این به رخ کشیدن نداره .من ذره ذره داشتم دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:54

فردا قرار بود بیاد خودمو اماده کرده بودم که بتوپم بهش .فردای همان روز باباش اومد دنبالم ,اون شب قرار بود بریم مهمونی , مهدی هم قرار شد بیاد اون جا .منزل یکی از دایی های بزرگش دعوت بودیم .از در که رفتیم تو بعد از سلام و احوالپرسی تنها چیزی که به ذهن همگی میرسید تا از من بپرسن این بود که - خانواده خوبن ,بابات هنوز بیکار ؟دلم میگرفت خب این چه سوالیه اصلا به شماها چه ربطی داره ؟ان قد لبامو گاز گرفته بودم و دندونامو فشار داده بودم که حد نداشت....شب که برگشتیم ,تو اتاق مهدی جلوی پنجره واستاده بودم ,مهدی دراز کشیده بود صدام کرد صداشو میشنیدم ولی عصبانی بودم دوباره بلندتر گفت :سمیه صدات میکنماااسردو بیروح سمتش نگاه کردم -بله ,ببخشید حواسم نبود-چته باز ؟دلم میخواست بزنمش ,اون قد قدرت داشته باشم که بزنمش خودش رو جمع کرد و رفت یه گوشه متکا و لحنشو ملایم تر کرد و گفت :بیا کنارم دراز بکش .با تلخی گفتم :نه مرسی همین جا خوببعد همون گوشه نشستم ,یکدفعه با عصبانیت داد زد :چه قد تو یخی اه حال ادمو بهم میزنی همش باید التماست کنم ..سرمو انداخته بودم پایین و یادتولدش افتادم ,روز تولدش ,با خاله ام دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:54

صفحه بندی